شعر عاشقانه از سعید غمخوار شاعر معاصر
شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶

ازهمان اوّل دلِ او مثل آهن بود
ماندو امّا قصد او همواره رفتن بود
کارِ من این بود با او مهربان باشم
کار او تنها فقط دل را شکستن بود
دل سپردن یک خطا بود،از همان اول
کار هر روزش به من افسانه گفتن بود
هرچه میگفت در جوابش«نه» نمیگفتم
گرچه«نه» گفتن برایش آب ِ خوردن بود
برق میزد در نگاهش راز مرموزی
در خیالِ من نشان از عشقِ یک زن بود
فکر کردم در نگاهش عشق را دیدم
در نگاهش شعله های کینه روشن بود
تا به او از عشق و از دلدادگی گفتم
تازه فهمیدم که او با عشق دشمن بود
آنکه میخواهد نماند میرود یک روز
رفت و فهمیدم که حسرت قسمت من بود
برچسب: عاشقانه,
نویسنده: ماهان نصیری